خط داستانی
داستان فِلِکس، پسری دوازده ساله است که در عید کریسمس تنها میماند چون والدینش به هند سفر کردهاند. فِلیکِس که ملاحظات زیادی دارد، در نهایت به عنوان فروشنده بستنی در استادیوم شنا خالی از سکنه میشود، جایی که سطح استخر کاملاً یخ زده است. اما استادیوم شنا به طور کامل خالی نیست. فلیکس با دختری پُر موی تیره به نام فکریرا که پدر و مادرش در بمبگذاری سوریه کشته شدهاند، آشنا میشود. این داستانی رویایی است که در آن دو غریبه جوان با شرایط غیرعادی، پسر و دختر پناهنده، همدیدار میشوند. با هم، ناممکن را ممکن میسازند.