دستِی که میخورَد
The Hand that Feeds
ایرینا، مادر تنها، مجبور است با مادربزرگ همسرش که به شدت شیفتهٔ محبت است و دستورهای غذایی چرب و دلنشین ارائه میدهد، زندگی کند. هرچند احساس میکند از سخاوت بیوقفهٔ ترودی و وعدههای غذای خانهنشین او خفه شده، ایرینا همیشه سعی میکند نقابی سپاسگزار از خود نشان دهد. با این حال، احساس ناخوشایند و ترسهای مداوم وقتی تنهاست او را آزار میدهد و از دیدن رویاهای ترسناک که به ستون فقراتش میرسد و او را به وحشت میاندازد، عذاب میکشد. تا چه حد میتواند دندانهایش را فشرد و همه را تحمل کند در حالی که خشم در درونش رشد میکند؟