خط داستانی
پسر یازده ساله میتیا با بیماری دست و پنجه نرم می کند. در بیمارستان با مارینا دوست می شود فردی شورشی که قدبلندتر است و سیگار می کشد و داستان های عجیبی می سازد که گویی دروغ و حقیقت همزمان در آن است. کودکان فرار می کنند و به جستجوی دماغه کج می روند جایی که آرزوها برآورده می شوند. میتیا باید بفهمد واقعاً چه می خواهد. مارینا باید کسی را بیابد که واقعاً به او نیاز دارد و پدر نیز باید از ترس هایش آگاه شود و یاد بگیرد با پسرش ارتباط برقرار کند.