خط داستانی
اسکات هنوز با دوست پسر سابقش رابطه دارد و در زندگی سرگردان است که مادرش خبر میدهد خواهر بزرگترش مگی با تومر مغزی در بیمارستان است. اسکات برای کنار او میشتابد. وقتی او بیهوش است، خاطراتی از زمانهایی که زندگیشان به هم برخورد کرده بود را به یاد میآورد. او یک پارتیباز است، دختری اجتماعی و شهوتران بود؛ اسکات تصور میکند مگی چه میگوید اما در نهایت فهمیده میشود که هرگز نمیتوان کاملاً کسی را شناخت و تصمیم میگیرد به سمت عشق و زندگی شوق پیدا کند.