ساعت زندگی
زمانی که مادرش در نهایت به بیماری طولانی خود تسلیم میشود، تئو جوان آماده است تا با این فقدان کنار بیاید. او که پدرش را در ده سالگی از دست داده، قوی و از نظر عاطفی سالم است. در حین جستجو در وسایل مادرش، به یک فیلم از زمان تولدش برمیخورد. این فیلم پدر مرحومش را نشان میدهد که جوان و به نظر خوشحال است. به زودی، تئو به جستجوی اطلاعات بیشتری درباره پدرش میپردازد. جستجوی او او را به جورج والتر، دوست نزدیک پدرش، میرساند. جورج در کوهها زندگی میکند و زمانی کمی مشهور بود، اما اکنون به انزوا رفته است. وقتی تئو با جورج ملاقات میکند، چیزی خاص اتفاق میافتد. مشخص میشود که جورج زمانی عاشق پدر تئو بوده است - بنابراین آنچه او در تئو میبیند بیشتر از تنها پسر عشق اولش است. و در عوض، آنچه تئو در جورج میبیند بیشتر از یک مسیر به سوی پدرش است. در حالی که این دو مرد زمان بیشتری را در کوه میگذرانند، همدیگر را میشناسند و حتی بیشتر از آن، خودشان را میشناسند.