خط داستانی
پس از از دست دادن همسرش، یارمیلا در جایی از زندگی خود به تقابل میرود که باید تصمیم بگیرد آیا به آرامی زندگی را پشت سر بگذارد یا شورش کند و در ماجرایی ناخوشایند اما پر از امید شرکت کند. با مشورت فرزندان بالغش، او گزینهٔ دوم را برمیگزیند. این کار با زندگی در کلبهای در ویرانهٔ رؤیایی منطقهٔ ماخا آغاز میشود که همسرش بهشدت آن را دوست داشت. همچنین در وصیتنامه همسرش اسبی بازنشسته به نام بوکا را به او میبخشد که در نگاه اول به نظر میرسد یک شوخی بیرحمانه باشد چون یارمیلا از اسبها میترسد. با کمک همسایگان، او تصمیم میگیرد به موقعیت روبهرو شود و بهزودی مییابد که همین اسب میتواند شادی را به زندگیاش بازگرداند.