جهان عادی
هنتِر، مرد جوانی اوتیستیک که تازه به شهر نیویورک نقل مکان کرده، در وسط گرمای وهمانگیز تابستان نیویورک به سختی با سازگاری کنار میآید. او به درون خود پناه میبرد و روزهای خود را به شنیدن موسیقی تنها و کاوش در دنیای درونی تصویریاش که تنها دوستی او، خیالی، در آن حضور دارد، سپری میکند. روزی، در بازدید از مرکزی اجتماعی سرامیکسازی به نام «الحاقیه»، هنتِر با ماری ملاقات میکند. او به ماری جذب میشود اما در صحبت با او مشکل دارد، چه رسد به دعوت به بیرون رفتن برای یک قرار. خیالی میداند که هنتِر به “کسی خاص. کسی واقعی” نیاز دارد. در نهایت، هنتِر باید شجاعت یافتن جسارتِ نزدیک شدن به علاقهاش را بهتنهایی پیدا کند و راهی به جامعهای نو بیابد. این شجاعت، همانطور که شجاعت میکند، ممکن است از ناگهانیترین مکانها در این شهر بزرگ سرچشمه بگیرد.