پانیچا
Pańcia
سلوویه سیزده ساله است. روزی سگش به طور تصادفی وارد آپارتمان همسایه میشود و سلوویا با کشیشی که در حال دعاست روبهرو میشود. او به کشیش عاشق میشود و به زودی تصمیم میگیرد دوباره با او دیدار کند تا احساسش را به او اعتراف کند.