هی... از چاقو زدن به من دست بردار!
Hey... Stop Stabbing Me!
فارغ التحصیل جدید دانشگاه، هرمان شوماخر، به تازگی در یک خانه به ظاهر عالی با همخانههای به ظاهر عالی ساکن شده است. اما همه چیز خوب نیست. چرا همخانهای که هرمان جای او را گرفته، تمام وسایلش را پشت سر گذاشته است، گویی هرگز واقعاً نرفته؟ و چرا بقیه همخانهها "فرض" میکنند که او به یک فرقه پیوسته است؟ و چرا در حیاط پشتی یک سنگ قبر موقت با نام او وجود دارد؟ و ماجرا از این قرار است که هیولایی وجود دارد که جورابهای هرمان را میدزدد و در یک هزارتوی بزرگ زیر خانه زندگی میکند؟ در حالی که هرمان به دنبال پاسخها میگردد، متوجه میشود که این پاسخها تنها در مسیری که به سکس، قتلهای وحشتناک، کندن چاله و یک نبرد تا مرگ منتهی میشود، یافت میشوند!