خط داستانی
جستجو برای طلا در کوه های سالزبورگ: پس از شنیدن شایعاتی درباره اکتشافات طلای جدید، جاکوب هرزباخر و پسرش آندریس به روستایی در هایه تاون می روند تا در آنجا کار بیابند. اما در گایشباخ طلایی یافت نمی شود. ساکنان دهکده با بیگانگی روبرو می شوند و تنها پناهشان اردوگاه سربازان در جنگل است، جایی که کارگران مهاجر همفکر در رودخانه ها طلا شستشو می کنند. جاکوب با کاتارینا راداشر که خانواده اش تا پیش از این در صنعت معدن طلای منطقه قدرتمند بوده ازدواج می کند و عاشق کاتارینا می شود، زنی که با فقر می جنگد و مجبور است حقوق معادنش را به دستیار مقیّد فساد، بازنویس کننده معدن، می فروشد. هنگامی که Feileis متوجه می شود جاکوب در راه مذاکرات با کاتارینا ایستاده است، به طرز حیله گرانه ای او را از روستا فراری می دهد.