Pieviltie
بعد از اینکه معلم شد، یانیس لازدان به روستای مادری خود در لاتگله برمیگردد. در نوئی گودانی، او شاهد جلابیهای سیاه در همه جاست. راهبهها کنار بستر مادر بیمار او نشستهاند. دختری که او دوست دارد، لینیت، با روپوش سیاه تازهکار پوشیده است. آنتون، دوست دوران کودکی یانیس، اکنون کشیش شده است. نبردی میان یانیس و آنتون، روانشناس زیرک، بر سر اندریس، پسری بیمار و به شدت تاثیرپذیر و بااستعداد، آغاز میشود. یانیس درک میکند که قدرت کلیسا در بیتفاوتی بیمذهبها نهفته است. او به قدرتِ خود و عشق به نزدیکانش ایمان دارد.