خط داستانی
جوزف به تازگی از دوست دخترش جدا شده و اوضاع را خوب نمی بیند. او فکر می کند او با روانشناس مشترکشان در نقشه ای علیه او شریک است. سگش گم شده و او مظنون است که افراد کار پیشه پشت آن هستند. سپس گناهی غیرقابل انکار از گذشته اش وجود دارد. همه اینها ممکن است قابل تحمل باشد، به نوعی که بتوان از آن عبور کرد، اگر آن موجودات لعنتی که مرتبا سعی در کشتنش دارند نبودند. از طریق یک حکایت استعاری که به صورت موازی با مبارزات جوزف روایت می شود، ما در پایان تصمیم می گیریم که خودمان بدانیم چه کسی جغد است و چه کسی گرگ، آیا کسی قصد اذیت جوزف را داشت یا این یک اتفاق بد یا همه در ذهن اوست؟