هاوارد
هاوارد میچل یک جوان مسئولیتپذیر است که به زودی از دبیرستان فارغالتحصیل خواهد شد. او در داروخانه رزنیک کار میکند تا بتواند پول کافی برای ادامه تحصیل در دانشگاه را به دست آورد. اما به دلیل درسهای زندگی که از آقای رزنیک میآموزد و نظرات کنایهآمیز او درباره مشتریان داروخانه، هاوارد از پیشنهاد جورج، بهترین دوستش، برای سفر به کانادا بعد از فارغالتحصیلی به جای ورود مستقیم به مؤسسهای پس از دبیرستان، کنجکاو میشود. این سفر نه یک تعطیلات، بلکه فرصتی برای دیدن زندگی و ملاقات با افراد از نقاط مختلف کشور است، در حالی که آنها در طول مسیر کارهای عجیب و غریب انجام میدهند. این ایده با احساسات والدین هاوارد و دوست دخترش، ماری، که این سفر را فقط یک ایده احمقانه دیگر از جورج میدانند، در تضاد است. هاوارد باید تلاش کند تا این نیروهای متضاد در زندگیاش را با هم آشتی دهد.