من از شهادت دادن خودداری میکنم
نورا، همسر معمار هاينز أوتنفورد، احساس neglect میکند و احساس میکند شوهردار به او توجه کافی ندارد. او روزبهروز بیش از پیش غرق کارش میشود، اما نورا که ظاهراً به کار سخت عادت ندارد، مشکوک است که دلیل واقعی جلب توجه همسرش بیگانهای دیگر است. رابرت، پسرعمو دوست نورا مارین، سالهاست که عاشق نورا بوده و حالا فرصت سهمخواهی از او را میبیند. هاينز، با وجود حواسپرتیهایش در کار و معشوقهای خیالی که ندارد، اصلاً آماده نیست نورا را از دست بدهد. اگرچه ممکن است با کارش ازدواج کرده باشد، کارش هم با تملّکش شریک نامرادی است: او اشتباه حرفهای میکند و این به نابسامانی مالی نزدیک منجر میشود. از نورا میخواهد با او صبور باشد. مارین، که خودش نیز عاشق هاينز است، تار مویی از تزویر و حیله را به راه میاندازد که در نهایت منجر به شلیک رابرت به هاينز شده و در نهایت رابرت خودکشی میکند.