Storyline
بازرس ارشد سورسن مضطرب است او از اختلال اضطراب مزمنی رنج می برد که زندگی را برایش دشوار می کند بنابراین از هامبورگ به روستای کاتن بیول در فرایزیا می رود تا کار آرام تری بیابد اما این طور که فکر می کرد پیش نمی رود مکان خاکستری و دلگیر است باران پی در پی می بارد و اهالی محلی چندان خوش آمدگوی او نیستند همکاران جدیدش جنی هولتسنبک و مالت شودستر چندان قابل اعتماد نیستند و سپس اوضاع از این هم بدتر می شود شهردار هینریش در تعمیرگاهش مرده پیدا می شود سورسن خیلی زود می فهمد که پشت چشم انداز آرام شهر رازهای تلنبار شده ای وجود دارد و دلایلی مستدل برای اضطراب پنهان است